تبليغاتX
عاشقانه های من


عاشقانه های من

Click the image to open in full size.

 

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از

 

احساس سرشار است

 

خدایا: 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت    

 

 

دنیارا نگه دارید


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط سمیرا| |

خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل
قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه
خدا روزهاي بي غصه و شادي هاي بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بي طوفان، آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده
قول داده ؟
ولي خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده
خدا روزي روزانه ، استراحت بعد از هركار

سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزي مي شه اون روز
پس ناملايمات زندگي رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس
نااميدي مثل جاده اي پر دست اندازه که از سرعت کم مي کنه
اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت مي ده
زياد تو دست انداز نمون
وقتي حس کردي به اون چيزي كه مي خواستي نرسيدي خدا رو شکر کن چون اون مي خواد
تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزي فراتر از خواسته الانت بهت بده
يادت باشه تو نمي توني كسي رو به زور عاشق خودت کني
پس تنها كاري که مي توني بكني اينه که
شخصي دوست داشتني باشي و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کني
بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کني تا عشقت رو به خاطر غرورت
هيچ وقت يه دوست قديمي رو ترک نكن چرا که عمرا بتوني کسي رو پيدا کني كه بتونه جاي اونو بگيره


مرا اندکی دوست بدار ... اما طولانی

دلم از زمین گرفت
دلم از خزان گرفت
دلم از نبودنت گرفت
دل من ــ دل نبود
واژه خواستنی بود محال
جام عشقی بود تهی!

لابه لای این همه خواب
رویای عشق تو هم رفت به خواب
و خودت نآمدی ای عشق
و خودت گپ نزدی ای عشق
و مرا سوزاندی
مرا بردی به خواب
خوابی از جنس ناب!
خواب....!

چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟!
با کدامین بانگ؟!
با کدامین داد!
با کدامین فریاد...

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....
_________________

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


چقدر سخت است براي کسي که دوستش داري دلتنگ شوي

اما زماني که با او سخن مي گويي نتواني ابراز کني ...

چقدر سخت است احساست را درون خود بريزي

اما زماني که او را مي بيني نتواني به او احساست را بگويي ...

چقدر سخت است که هر شب او را نزد خويش مجسم کني

و در خيالت به او بگويي دوستت دارم

چقدر سخت است که نمي داني آيا او هم چنين احساسي را دارد

کاش در اين دنيا دلتنگي براي من نبود

و کاش زمان به سوي لحظه اي فرا مي رفت که زبانم گوياي دلم بود

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

 

 

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 

 

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

 

رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

 

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

 

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

 

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

            

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط سمیرا| |


Design By : Night Skin